خرید بک لینک

درباره سایت

همه چیز

÷÷÷همه چیز÷÷÷ قصد دارد اولین و بهترین شود شعار ما دانستن و دست یابی راحت و بدون درد سر به هرمورد دلخواه برای همه باید آسان باشد. این وبلاگ روزی به سایت بزرگی تبدیل میشود قرار هست از شیر مرغ تا جان آدمیزاد در این وبلاگ گذاشته بشه آهنگ،سریال،شو,فیلم،فروشگاه خرید لوازم،مذهبی،علمی،ورزشی به نظرات و انتقادات شما نیازمندیم سامانه پیام کوتاه 30006721000241 برای عضویت عدد 1 را به سامانه ارسال کنید.

امکانات وب

-->-->-->-->-->-->-->-->--> - Begin Susa Web Tools - Yahoo Stat --> -->-->--> -->-->--> -->-->-->
چقدر دلم می خواست حالا اینجا بودی

توی دستهای مردانه ی من

توی دستهای من پنهان می شدی و مثل یک دانه سبز بزرگ می شدی و بزرگتر!

عزیزدلم پای این دیوار شیشه ای من سیل راه افتاده

تو با خودت چه کرده ای ؟

و با این دل بی صاحاب شده من؟

برای من چیز غریبی نیست چرا که بسیار از دست داده ام قشنگترینهایم را

و روزها و روزها نشسته ام

و با حوصله تکه هایشان را از این گوشه و آن گوشه جمع کرده ام

و آن طرحهایی که تا صبح برای تمام کردنشان خواب از چشمم پرید

و آن پرده حصیر روی دیوار که مونس شبهای من بود

و هر شب توی سکوت محض تکه اش را رنگ می کردم !

که تکه تکه شد و کف اتاق ریخت

و من ماندم و اتاقی پر از خرده های کاغذ های کوچک و بزرگ

و تکه های براق و تیز شیشه و دستهایم که عجیب می لرزید

و چشمهایم که عجیب تب داشت!

ساعتها توی اتاق آشفته نشستم روی زمین

نمی دانم چند ساعت

حس می کردم که آنجا آخر دنیاست

و یکهو حس کردم که مردن بهترین راه است برای فراموشی!

ساعتها کف اتاق نشسته بودم

و دانه های ریز و سفید و تلخ را شمرده شمرده و آرام توی دهانم می گذاشتم

و حس خوب بالا رفتن و به سقف رسیدن و رفتن و فقط رفتن را تجربه می کردم!

و بعد صداهایی نا مفهوم که بالا بیار بالا بیار

و بعد آدمهایی که بالا می آوردند یا آدمهایی که سعی می کردند بالا بیاورند

و دیوارهایی که تا سقف کاشی سفید بود

و آدمهایی که از وحشت مرگ کس و کارشان

سفیدی و سیاهی چشمهایشان یکی شده بود

و صدای بالا آوردن و با درد بالا آوردن

و بعد دنیا با یک لیوان پر از یک محلول سیاه بالای سرت می آید و می ایستد

که تا قطره آخرش را بنوشی

و بعد خواب و خواب و خواب و تا صبح صورتت را توی بالش فرو می کنی

که هیچ حسی به سراغت نیاید!

و دوباره زندگی و باز زندگی و کاغذ هایی که از دور تا دورت جمع می شوند

و دیوارهایی که همگی رنگ می شوند و من که بزرگ می شوم

ولی جایی توی ذهنم هنوز یک جعبه تیله رنگی ست که در خاطرم می ماند!

و بغضی که چرا سقف اتاقم انقدر کوتاه بود و .................!

و بعد از آن روز بود که من چقدر تنها توی باران راه رفتم

و های های گریه کردم

و تو هیچ وقت نبودی

و تو هیچوقت توی دستهای من بزرگ نشدی............

و لعنت به این زندگی

برچسب: نویسنده: محمد خراسانی تاريخ: سه شنبه 29 بهمن 1392 ساعت: 16:2

صفحه بندی